|
هیچ وقت اون روزو فراموش نمی کنم روزی که از دانشگاه بیرون اومدم و داشتم می رفتم سمت خونه که یه دفعه یه ماشین جلو ی پام ترمز زد من به این ترمز زدن ها عادت داشتم و البته دارم به خاطر همینم اصلا توجه نکردم و خواستم راهمو ادامه بدم که راننده ی ماشین پیاده شد و سلام کرد وقتی نگاهش کردم دیدم این همون بچه مثبت کلاس خودمونه داشتم از تعجب شاخ در می اوردم که ازم خواست سوار شم ! شما اگر بودید چی کار می کردید ؟ من واسه اینکه فضولیم بخوابه و از طرفی یه جورهایی هم اشنا حساب می شد سوار شدم ولی خلاف انتظار من لام تا کام حرف نزد خاک بر سرش کنن من داشتم از ماشین پیاده می شدم که یه نامه داد دستاش داشت می لرزید منم نامه رو گرفتمو تو دلم گفتم اخ جون یه اسکلی دیگه( اخه شما نمی دونید اسکل کردن پسر ها چقدر کیف می ده الان توی گوشی موبایلم پر از شماره ی بچه ها دانشگاهه که اظهار عشق کردنن و شماره دادن من هر جا که می رم حداقل یه چند نفری دنبالم راه می افتن خدا هیچ دختریو جذاب نیافرینه واقعا تو دل برویی هم دردسر داره ) تقریبا اخرای شب یادم افتاد که نامه دارم بازش کردم ببینم تا این بچه مثبت چی نوشته ؟ " ایناز خانوم سلام من نسبت به شما در خودم احساس علاقه می کنم اگر اجازه بدهید می خواهم پدر و مادر را برای خواستگاری به خانه تان بفرستم امیرحسین عدل جو " راستش منو چند تا از دوستام یه گروه اسکلی داشتیم که کلی پسرهارو اسکل می کردیم و می خندیدیم ولی هیچ کدومشون این قدر صاف و ساده نبودن و پاک امیرحسین توی پسرای دانشگاه یه چیز دیگه بود سر به زیر و اروم تصمیم گرفتم واسه خنده هم که شده بهش بگم بیان و اونها اومدن خونه ی ما خواستگار زیاد می رن و می ان ولی اصولا مورد پسند واقع نمی شن وقتی مامانو بابام امیرحسینو دیدن یه دل نه صد دل عاشقش شدن قضیه داشت بیخ پیدا می کرد و جدی جدی ، جدی می شد من اصلا دلم نمی خواست ازدواج کنم اونم با یه شاسکول ، قرار برای جلسه های بعدی هم گذاشته شد و قرار شد منو امیرحسین فعلا با هم نامزد باشیم تا در صورت داشتن تفاهم عقد کنیم بدیش این بود که امیرحسینو خودم به خانواده ام معرفی کرده بودم و نمی شد به این راحتی ها بزنم زیرش مامانم قبل خواستگاری گفته بود اگر نمی خوایش نگو بیاد گناه داره دلش بشکنه و این حرفها و خانواده ی امیرحسینم پای تموم شرط و شروط های من وایساده بودن و واقعا نمی شد هیچ کاریش کرد مونده بودم جلو دوستام چطوری سرمو بالا کنم ؟؟ |
About
سلام من ایناز دانیال پور متولد بیستم دی ماه 1368 هستم دانشجوی سال دوم رشته ی گرافیک دانشگاه ازاد تهران - قراره توی این وبلاگ خاطرات شخصی خودمو بنویسم
Home
|